شهيد: سيدرضا کيا موسوي
محل تولد : لاهيجان محل شهادت : حاجي عمران
عمليات : کربلاي 2 نام پدر : سيد جلال
تاريخ تولد : 1342 شغل : پاسدار سردار
تاريخ شهادت : 65/6/10
قسمتي از وصيت نامه شهيد:
حالتي در من پديدار گشته, گويي كه سجده ارضايم نمي كند به دنبال حالتي مي گردم كه در آن تواضع و حلم بيشتري باشد و شايد ان حالت چيزي جز در خون غلطيدن نباشد, چرا كه در آن لحظه است كه تو راضي مي شوي پروردگارا لحظه اي از ياد دوستان شهيدم غافل نمي شوم و اين احساس قلب مرا مي فشارد و روحم محزون و پريشان در بياباني به بلنداي ابديت سرگردان مي شود و سپس چشمان پر اشك مرا گواه اين حقيقت جانكاه تقديم حضورت مي كنم خداوندا, دنيا برايم همانند زنداني گشته است كه تاب تحملش را ندارم و هر روز شاهد بر شهادت عزيزي ديگرم و مي ترسم روزي را ببينم كه تنها و تنها در كوچه و خيابانهاي شهر قدم مي زنم ام تنها يارو همدمم عكسها و پوستر هاي دوستان شهديم كه برديوار ها زده اند باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام الله آن معمار گیتی آن نصرت بخش مستضعفین و آن یکتا و آنکه جانها در دست اوست و آنکه می میراند و زنده می کند و آنکه به سربازان خود توان می بخشد. مادرم که از سلاله پاک زینبی برادرم که به اسلام و امام عشق می ورزی و خواهرم که باید رسالت زینبی بودن را بدوش بکشی . بکوشید تا حد کمال، انسانیت بیاموزید. بکوشید ساده باشید . انسان وقتی می بیند آنها را که عاشقانه زندگی می کنند غبطه می خورد و وقتی در خود نگاه می کند احساس شرم می نماید . خدایا آیا می آمد روزی که من هم عاشقانه و عارفانه در تو بنگرم . خدایا آیا می توانم همچون شهید جوانمردها باشم و مانند او زندگی کنم و فکر کنم و همچون او عاشقانه بمیرم ؟ خدایا معلم اخلاق به سویت آمد و آخرین درس خود را که همانا شهادت بود به شاگرد دانشی داد. آیا من رو سیاه لایق این هستم که این آخرین درس او را فرا گیرم ؟ پس خدایا اگر مشیت تو بر این است که در راهت جان فدا کنم این سعادت را نصیب من بفرما که انتقام خون پاک استادم را از کفر بگیرم و آنگاه با رویی سپید در پیش تو حاضر شوم. پروردگارا من با خود عهد کردم که قبل از کشته شدن انتقام خون معلم اخلاقم را از کافران بعثی بگیرم ترا به مستان می خانه ات این آرزو را بر دلم مگذار . مادر عزیزم و خواهر مؤمنه ام من با خون خود و شما با سیاهی چادرتان باید نهال این انقلاب را آبیاری کنید این دانه به شما بلکه به تمام مادران و خواهران مؤمنه عرض می کنم که شما با حجابتان که در حقیقیت جهادیست برایتان تمام بی غیرتان روی زمین را همچون لاک پشت در لاکتان فرو می برید . درود و سلام خدا بر شما باد که همانا شما و امثال شما همان خلیفة الله اید از این مقام خوب پاسداری کنید. و بالاخره همان حرفی که تو مادر و تو برادر و تو خواهر بارها
والسلام علی من اتّبع الهدی
بارها از زبانم شنیده اید من شما را دوست دارم شاید خیلی بیشتر از آنچه که فکر کنید و لی بمراتب اسلام و امام را خیلی خیلی بیشتر از من دوست داشته باشید . شما یا باید خدا را دوست داشته باشید یا مرا و همچنین با شما مادران مسلمان هستم شما باید خدای خودتان را بیشتر از فرزندانتان دوست بدارید لعنت خدا بر آن دسته از مادرانی باد که فرزندشان را بیشتر از خدایشان دوست دارند. من به سهم خود متنفرم از آنها که جلوی ترقی و تکامل نزدیکان خود را می گیرند. مادرم می دانم که عزیزه مادری بهر حال ترا ناراحت می سازد . ولی من از تو خواهش می کنم که بردبار باشی و رفتار تو آنچنان باشد که برای دیگران درسی باشد در این صورت باعث افتخار من است که مادری همچون تو داشتم . آگاه باشید که رسول خدا فرمود ؟ امت من همچون رد پای مورچه ای است که در شب تاریک بر روی سنگ سیاهی راه روند. و ای برادر پیام من به تو این است که پیوسته غرورت را در خود بشکنی و سادگی پیشه کنی و در کار هایت به الله فکر کنی و جز این نیندیشی در مقابل حق نرم و در مقابل باطل همچون آهن سخت باشی و امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نکنی و پیوسته در خط ولایت فقیه باشی و دنباله روحانیات اصیل اسلام و هر راهی غیر از این راهی است پوچ و بی محتوا که انسان را به منجلاب نیستی و زبونی می کشد . در خاتمه عرض می کنم که مرا در آسید محمد یمن در کنار شهید جوانمرد دفن کنید و اگر برایتان امکان نداشت در جایی نزدیک پیامگاه شهید جوانمرد. در خاتمه از شما می خواهم که همیشه به منزل شهید جوانمرد سر بزنید تا همسر ایشان احساس تنهایی ننمایند.از دور دست و بازوی شما پیشمرگان روح الله را می بوسم در نمازهایتان امام را دعا کنید و برای ما طلب عفو و مغفرت از خدا