عبدالرضا کریمی لویهء

عبدالرضا کریمی لویهء

نام: عبدالرضا

نام خانوادگی: کریمی لویهء

نام پدر: علی اکبر

تاریخ تولد: 1337/01/10

تاریخ شهادت: 1360/09/08

محل تولد: لاهیجان

محل مزار: اسلام ده بالا

شهرستان محل پرونده: سیاهکل

QR Code عبدالرضا کریمی لویهء

دهم فروردین 1337، در روستای شاده از توابع شهرستان لاهیجان دیده به جهان گشود. پدرش علیاکبر، کشاورز بود و مادرش نوشآفرین نام داشت. تا سوم متوسطه در رشته تجربی درس خواند. سپس به ارتش پیوست. سال 1358 ازدواج کرد. به عنوان استوار ارتش در جبهه حضور یافت. هشتم آذر 1360، در بستان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پا، شهید شد. مدفن وی در روستای پاشاکی شهرستان زادگاهش واقع است.

بسمه تعالي
وصيت نامه شهيد عبدالرضا كريمي لويه
مرگ براي فرزندم آدم زيباست، همانطوري كه گردن بند در گردن دختر زيباست. (مولا حسين)
يك سال است كه از جنگ تحميلي ما با كافران عراق مي گذرد. در اين مدت ما روز و شب دچار بحبوحه جنگ بوديم. چه روزها كه در پيشرويها پوزه آنان را به خاك ماليديم و چه روزها در اثر خيانتها و ندانم كاريها تن به عقب نشيني مي داديم. خيانتهايي كه هنوز هم براي من روشن نشده اما چيزي كه مهم است براي من نقش جنگ است و اينكه چرا ملت همسايه و محروم اين چنين به جان هم افتادنده است  امپرياليسم زبون چون منافع خود را در خطر مي ديد توسط يكي از مهره هاي خود يعني صدام تكريتي اين جنگ را به ما تحميل كرده و آقايان ما هم نخواستند آنطوريكه بايد موقعيت را دريابند. وقتي كه دشمن 60 كيلومتر در خاك ما پيشروي كرد، تازه ما بيدار شديم و خيلي چيزهاي ديگر كه نمي خواهم الان دل غم را تازه كنم. خيلي چيزهاست كه در اين صفحه به عنوان وصيت نامه مي نويسم، نمي آورم.
روي سخنم با جوانان اين مملكت است كه بيشتر چشمان خود را باز كنند و كوركورانه به راهي روند كه به ذلت و خواري شان تمام مي شود. بهر حال همانطور كه معلم شهيد دكتر شريعتي، گفت شهادت دعوتي است براي تمام نسلها و تمام عصرها و در عصر ما هم اين شهر زيبا دكتر جامه عمل بخود گرفت و من هم درياي كوچك از اين درياي عظيم شهادت هستم. دوست دارم برايم زياد گريه نكنيد چون نمي خواهم بدين ترتيب خاطر شما را متاثر كرده باشم. در مورد دفنم بايد وصيت كنم كه من را در زادگاهم مدفون نماييد. كبري عزيزم نمي دانم برايت چه بنويسم تو خيلي بزرگتر از اسمت بودي و بزرگتر از آنچه كه من فكر مي كردم انسانيت و معرفت را بايد از تو آموخت و من سعي كردم كه از تو بياموزم چون خيلي به من روحيه مي دادي و كمكم مي كردي.
اما تقدير اين چنين بود و راهي ديگر برادران وجود نداشت و من هم بدون تو اين راه را رفتم. اميدوارم كه از من نرنجيده باشي و از من جز اين نخواسته باشي من دلبستگي به اين دنيا را نداشتم و بخاطر همين هم يك چيزي از مال دنيا اندوخته نكردم. خودم هم خوب مي داني خلاصه آنچه كه از زندگي دارم و آنچه كه به من تعلق مي گردد، به همسرم تعلق دارد و كسي هم چه از خانواده خودم و چه ديگران حق تعرض به آن را ندارد. كبري جان يك رازي بين من و تو هست كه كسي از آن خبر نيست. اين راز را هم به عنوان آخرين امانت به تو مي سپارم و اميدوارم آنرا براي ابد در سينه ات نگهداري.
با بهترين آرزوها ـ كريمي
اهواز ـ جبهه جنوب سوسنگرد
 

گالری تصاویر

تصویری وجود ندارد