بسم رب شهدا با سلام ، با سلامی به گرمی سوزان ترین آفتابهای گرم مناطق جنگی که جوانان پاک و قیور ما با کفر صدام می ستیزند . آری اکنون که قلم را بردست ارزان خود گرفته ام و با پیشانی از گذشت ه خدا طلب عفو و بخشش از شما می کنم نمی دانم چرا زبان گویا سخنان من نمی باشد شاید بخاطر این است که در این دنیای فانی دروغ گناره را نداشته با باز و بسته شدن لبانم بازگو کرده است و چشمانم تار گشته زیرا چشم به حرام دوخته است و پاهایم چنان سست و بی رمق گشته ولی چاره چیست باید از میهن خود در مقابل کفر ایستاد و دفاع نمود آری امشب به سفری می روم که باری مردانه با پاهایی محکم و استوار و چشمانی باز و زبانی ؟؟؟؟؟؟؟؟ و دستانی خشمگین به سوی دشمن حمله ور شوم اگر شهید هم گشتم باز می دانی پدر زندگی خود حتی برای یک بار مردانه به استقبال مرگی با اذت رفته تا شادی خداوند منان مرا مورد عفو و بخشش قرار دهد حالا می رسم به شما بندگان پاک خدا اول از همه از پدر ومادر خود طلب عفو می کنم وامیدوارم مرا مورد بخشش قرار دهند زیرا در زندگی خود نتوانستم جبران آن زحمات و رنجهایشان را بنمایم ، مادری که توانست مثال فرشته ای کمبود مهر مادری ام را جبران نماید و پدر که شب روز با دستان پینه بسته خود تلاش و رنج فراوان برد تا مبادا که فرزندش کمبود چیزی را احساس نماید واقعاً در هیچ کتابی و صحبتی نمی توان ارزش پدرمادر را فهمید مگر خود انسان متوجه این امر گردد آه و شما خواهر و برادرانم اگر بدی و تند خوئی از من مشاهده گردید به نادانی ام بنگارید و عذر گناها