دوازدهم خرداد 1342، در روستای نوپاشان از توابع شهرستان صومعه سرا به دنیا آمد. پدرش محمود و مادرش مریم نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته انسانی درس خواند و دیپلم گرفت. روحانی بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سوم اردیبهشت 1361، در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای بخش ضیابر شهرستان زادگاهش قرار دارد. برادرش هادی نیز به شهادت رسیده است.
بسم رب الشهدا و الصدیقین
با عرض سلام خدمت رئیس محترم و اعضای محترم بنیاد شهید انقلاب اسلامی . شما از ما خواسته بودید که وصیت نامه حمید نعمتی را روی نوار پر کرده و برای شما بفرستیم از آنجایی که برادرم در عملیات در منطقه قصر شیرین شهید شده و با روی سوخته و نا شناخته برایم آمده بود اگر نامه برادر دیگر توی جیب او نبود ما با؟؟رم را نمی شناختیم و به ما گفته بودند که سنگر آنها سوخته بود شما باید بدانید که آثاری از کیف و لوازم شخصی شهید برای ما نیامده است ولی چند کلمه ای از رفتار و گفتار برادر شهیدم را که به یاد دارم برای شما بر روی کاغذ می آورم شهید حمید نعمتی پسری مهربان برای مادر برای دلسوز برای خواهر و برادران و فردی مفید برای جامعه بود اخلاق خوبی داشت عاشق جنگ و جبهه و بخصوص شهادت بود با آنکه سن کمی داشت ولی مدام تکرار می کرد که من بروم سربازی چون دو برادر بزرگ ما سربازی بودند مادرم به برادرم حمید گفت شیرینیم آنها که سربازی را تمام کردند تو بر و چون تو بعد از آنها بزرگتر خانواده هستی بعد از تو من چه کار کنم ولی من شیرین زبانی هایی که داشت اجازه گرفت و رفت وقتی اجازه گرفت به بقیه پسر موسی بن جعفر رفت و نماز شکرانه خواند و زیارت کرد و بعد از آن با بچه های محله به آرایشگاه رفت و به آقا سید آرایشگر گفت آقا سید میخواهم طوری موهایم را کوتاه کنی که عکس من بعد از من روی تابوتم که گذاشتن همه به حال من گریه کنند بعد لوازم سربازی را خرید و برای رفتن آماده شد 14 ماه خدمت بود برای آخرین بار مرخصی آمده بود و روز آخر از همه خداحافظی می کرد و گفت مرا حلال کنید مادر او را دعوا کرد و گفت حمید چرا جور دیگری شدی انگار می دانست دیگر امید برگشتن نبود و بعد از بوسیدن مادر و خواهران و برادران سوار ماشین شد و بعد از مدتی و با تابوت و با روی سوخته به پیش ما آمد و ما آن را هدیه حضرت زهرا کردیم.
« بسمه رب الشداء والصدیقین »
با عرض سلام خدمت ریس محترم و اعضای محترم بنیاد شهید انقلاب اسلامی شما از ما خواسته بودید که وصیت نامه شهید حمید نعمتی را روی نوار پر کرده و برای شما بفرستیم از آنجایی که برادرم در عملیات در منطقه قصر شیرین شهید شده و با روی سوخته و ناشناخته برای ما آمده بود اگر نامه برادر دیگر توی جیب او نبود ما برادرم را نمی شناختیم و به ما گفته بودند که سنگر آنها سوخته بود شما باید بدانید که آثاری از کیف و لوازم شخصی شهید برای ما نیامده است ولی چند کلمه ای از رفتار و گفتار برادر شهیدم به یاد دارم برای شما بر روی کاغذ می آورم شهید حمید نعمتی پسری مهربان برای مادر برای دلسوز برای خواهران و برادران و فردی مفید برای جامعه بود اخلاق خوبی داشت عاشق جنگ و جبهه و بخصوص شهادت بود با آنکه سن کمی داشت ولی مدام تکرار می کرد که من بروم سربازی چون د برادر بزرگ ما سربازی بودند مادرم به برادرم حمید گفت شیرینم آنها که سربازی را تمام کردند تو برو چون تو بعد از آنها بزرگتر خانواده هستی بعد از تو من چه کار کنم ولی با شیرین زبانی هایی که داشت اجازه گرفت و رفت وقتی اجازه گرفت به بقیه پسر موسی بن جعفر ،رفت و نماز شکرانه خواند و زیارت کرد بعد از آن با بچه های محله به آرایشگاه رفت به آقا سید آرایشگر گفت آقا سید می خواهم طوری موهایم را کوتاه کنی که عکس من بعد از من روی تابوتم که گذاشتن همه بحال من گریه کنند بعد بعد لوازم سربازی را خرید و برای رفتن آماده شد 14 ماه خدمت بود برای آخرین بار مرخصی آمده بود و روز آخر هم خداحافظی می کرد گفت مرا حلال کنید مادر او را دعوا کرد گفت حمید چرا جور دیگری شدی انگار می دانست دیگر امید برگشتن نبود و بعد از بوسیدن مادر و خواهران و برادران سوار ماشین شد از مدتی ؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟ ؟؟؟ ما آمد و ما آن را هدیه به حضرت زهرا کردیم