بسم الله الرحمن الرحیم رحمان بشردوست 67/4/27
نویسم نامه از برگ انگور - رحمان
شدم سرباز گشته از وطن دورۀ [دور] خداوندا اگر رفتم در این هنگ دو سال سربازی کی میشود تنگ - اگر شکّر[شکر] در غربت بنوشم به ما شور در غم آلا خونه دارم به فرمانده شاه و ؟ روانه ام کن رَوم سوی ولایت - آخ رهایم کن برم ؟؟؟ دعا گوی او زقیامت - ولایت میروم با پای خسته یتیمی مادرم آنجا نشسته - چرا مادر مرا بیست ساله کردی ؟ شهر سومار مرا آواره کردی نه یک روز و نه یک ماه نه دو ماه نه سه ماه --------- چطور طاقت بیاورم بیست و چهار ما [ماه ] که - نوشتم نامه ای من از برایت .
؟؟؟ جانم ؟ روز شب در بیابانها پاسداری کار من است از کسی باکی ندارم چون علی یار من است ... در این نامه از جدائی بلبل در قفس عشق چمن دارد *مسافر هر کجا باشد میل وطن دارد ... اگر صد سال تنها شوی تنها شوی بهتر است اندر وطن محتاج نامردان شوی × وصیت نامه تقدیمی از رحمان بشر دوست 67/4/27 پدر جان و مادر جان وقتی من شهید شدم مرا به پهلوی حسین ولی زاده بگذارید - پدر جان مادر جان آرزوم بود که شهید شوم پدر جان و مادر جان از من راضی باشید چون من اینراه را انتخاب کرده ام برایم زیاد گریه نکنید مادر جان پدر جان دوست داشتید مرا داماد نمائید ولی افسوس دامادی مرا نمی بینید چون من این راه را دوست داشتم که شهید بشوم - این وصیت نامه امیدوارم از راههای دور و دراز پذیرفته باشید آخرین بار که آمدم وصیت نامه ام را نوشتم چون می دانستم که من بروم شهید میشوم به عموی بزرگ خودم گفتم این بار بروم شهید خواهم شد دیگر عرضی ندارم همه شما را به خدای بزرگ میسپارم
دوستدار شما رحمان